تبليغاتX
ایام هجرو فرصت
بیگم بغل

خانم ویکتوریتسا من را یاد میرزا بیگم دوران کودکیم میندازه.مادرانه به همه کارا سر وسامان میده،ارام و بی ادعاست،مهربون و مودب. درست مثه میرزا بیگم،زنی که تک و تنها بود وکسی را تو این دنیای خدا نداشت.خروس خوان بیدار می شدوکاراش نظم وحساب داشت.روزا خونه ما می امدو کارا را سر وسامان می داد وشبها بیشتر به خونه اش برمی گشت.خونه که چه عرض کنم یه اتاق تو یه خونه بزرگ داشت که عمه من هم انجا زندگی می کرد.

شب فردای ان روزی که می خواست بره این شعر ورد زبونش بود"خوشا امشب که مهمان شمایم/خدا داند که فردا شب کجایم"

زنی نقلی و تمیز و مرتب بود.مو های سیاه بلندش را از دو طرف می بافت وپیراهنهایی با نقش گلهای ریز می پوشید.فقط وقتی نامحرم بود روسری سر می کرد.کمی هم اهل ارایش بود.وقتی بیرون از خونه می رفت زیر جامش را توی جورابش می گذاشت و می گفت:این طوری خیالم راحته.

صریح گفتار وشیرین کلام بودوقصه های قشنگ می گفت.

هنوز طعم غذاهاکه می پخت و میوه هایی که برام پوست می کند زیر زبونمه.

اهل سیگار هم بود.یادمه روز اولی که به خونه جدید رفته بودیم سیگارش ته کشید و من در حالی که پنج سال و نیم داشتم گفتم می رم براتون می گیرم.قبل از ظهر رفتن ام همان وغروب با پلیس برگشتن ام همان.البته این بار چندمم بود که گم می شدم.تا مدتها خودش را برای این موضوع سر زنش می کرد.

از دستم حرص هم می خورد می گفت:تو خیلی شیطونی،بچه ارام بگیر!

دسترنج کارش راپیش پدرم می گذاشت و می گفت:به کی اعتماد کنم؟!

وقتی پدرم مرد اون هنوز زنده بود و خیلی غصه خورد.

زمانی که ازدواج کردم و از اصفهان به تهران رفتم گفتم: بیایید پیش مازندگی کنید .خندید و گفت:اگه می خواستم که پیش ملیحه می رفتم،می خواهی تو غربت بمیرم؟

دیگه دیر به دیر می دیدمش.می دونستم که هر چند روز یه بار یک جایی است.هنوز

سر حال و سر زنده بود که مرگ دامنش را گرفت.یه شب که خونه دایی ام خوابیده بود دیگه بلند نشد.چه مردن قشنگی!رفت و همه کسای که دوستش داشتند را غصه دار کرد.

روحش شاد و یادش ماندگار

+ نوشته شده توسط موج در شنبه 15 بهمن1390 و ساعت 14:0 |

یا ایها  الذین آمنوا کتب علیکم الصیام کما کتب علی

الذین من قبلکم لعلکم تتقون .

O, You who beleive in God. Fasting was prescribed for you as it was prescribed for those before you , so that protect you against Evil.

حلول رمضان ماه بندگی و طاعت و ماه مبارزه با نفس بر شما متقیان مبارک باد.

+ نوشته شده توسط موج در چهارشنبه 12 مرداد1390 و ساعت 16:34 |
وصيت نامه ي وحشي بافقي
 روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد
همه را مســــت و خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد

مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهيد
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهيد

بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ
پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ

جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد
شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد

روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنيـد
اندرون دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد

روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از اين دار برفــــت
.......گریه
+ نوشته شده توسط موج در پنجشنبه 6 مرداد1390 و ساعت 13:45 |

 بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

In the name of God, the compassionate, the merciful.

اللهم اخرجني من ظلمات الوهم

پروردگارا ! مرا از تاریکی های فکر برون آر

Oh Allah, bring me out of the darkness of misunderstanding

و اكرمني بنور الفهم

وبه نو فهم گرامی دار

And honour me with the light of understanding.

اللهم افتح علينا ابواب رحمتك

 پروردگارا ! درهاي رحمتت را بر ما بگشای

Oh Allah, open the gates of your mercy to us.

و انشر علينا خزائن علومك

و گنج های  دانشت را بر ما بنمای

And unfold us the treasury of your infinite knowledge.

برحمتك يا ارحم الراحمين

به امید رحمت تو ای مهربان ترین مهربانان

May your mercy be upon us, your are All – Merciful.

 

+ نوشته شده توسط موج در جمعه 17 تیر1390 و ساعت 14:41 |
 

هیچ چیز از این ویرانگرتر نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است ...
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ است و تنها یک گناه و آن جهل است.
به امید آنکه فریب خورده روزگار نباشیم و عملکردمان از روی آگاهی و گواه عقل باشد.متفکر

+ نوشته شده توسط موج در دوشنبه 13 تیر1390 و ساعت 1:54 |
 
Depends On Your Perspective

A professor stood before her Philosophy 101 class and had some items in front of her. When the class began, wordlessly, she picked up a very large and empty mayonnaise jar and proceeded to fill it with golf balls.

She then asked the students if the jar was full. They agreed that it was. So the professor picked up a box of pebbles and poured them into the jar. She shook the jar lightly.

The pebbles, of course, rolled into the open areas between the golf balls. She then asked the students again if the jar was full. They agreed it was.

The professor then picked up a box of sand and poured it into the jar. Of course, the sand filled up everything else. She then asked once more if the jar was full. The students responded with a unanimous - yes.

The professor then produced two cans of liquid chocolate from under the table and proceeded to pour the entire contents into the jar effectively filling the empty space between the sand. The students laughed.

"Now," said the professor, as the laughter subsided, "I want you to recognize that this jar represents your life. The golf balls are the
important things - - your family, your spouse, your health, your children, your friends, your favorite passions - - things that if everything
else was lost and only they remained, your life would still be full.

"The pebbles are the other things that matter like your job, your house, your car." "The sand is everything else - - the small stuff."
"If you put the sand into the jar first," she continued, "there is no room for the pebbles or the golf balls. The same goes for your life. If you spend all your time and energy on the small stuff, you will never have room for the things that are important to you. Pay attention to the things that are critical to your happiness. "Take care of the golf balls first the things that really matter. Set your priorities. The rest is just sand."

One student raised her hand and inquired what the chocolate represented.

The professor smiled. "I'm glad you asked. It just goes to show you that no matter how full your life may seem, there's always room for chocolate!"

 

 


همه چیز بستگی به دیدگاه شما دارد

استادی قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالی که وسایلی را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلامی شیشه خالی سوس مایونزی را برداشت و با توپ های گلف شروع کرد به پر کردن آن.
سپس از دانشجویان پرسید که آیا شیشه پر شده است؟ آنها تایید کردند. در همین حال استاد سنگریزه هایی را از پاکتی برداشت و در شیشه ریخت و به آرامی شیشه را تکان داد.
سنگریزه ها با تکان استاد وارد فضاهای خالی بین توپ های گلف شدند و استاد مجددا پرسید که آیا شیشه پر شده است یا نه؟ دانشجویان پذیرفتند که شیشه پر شده است.
این بار استاد بسته ای از شن را برداشت و در شیشه ریخت و شن تمام فضای های خالی را پر کرد. استاد بار دیگر پرسید که آیا باز شیشه پر شده است؟ دانشجویان به اتفاق گفتند: بله!
استاد این بار دو ظرف از شکلات را به حالت مایع در آورد و شروع کرد به ریختن در همان شیشه به طوری که کاملا فضاهای بین دانه های شن نیز پر شود. در این حالت دانشجویان شروع کردند به خندیدن.
وقتی خندین دانشجویان تمام شد استاد گفت: "حالا"، " می خواهم بدانید که این شیشه نمادی از زندگی شماست. توپ های گلف موارد مهم زندگی شما هستند مانند: خانواد، همسر، سلامتی و دوستان و امیالتان است. چیز هایی که اگر سایر موارد حذف شوند زندگی تان چیزی کم نخواهد داشت. سنگریزه ها در واقع چیز هایی مهم دیگری هستند مانند شغل، منزل و اتومبیل شماست. شن ها همان وسایل و ابزاری کوچکی هستند که در زندگی تان از آنها استفاه می کنید. و این طور صحبتش را ادامه داد: اگر شما شن را در ابتدا در شیشه بریزید در این صورت جایی برای سنگریزه ها و توپ های گلف وجود نخواهد داشت. و این حقیقتی است که در زندگی شما هم اتفاق می افتد. اگر تمام وقت و انرژِی خود را بر روی مسائل کوچک بگذارید در این صورت هیچگاه جایی برای مسائل مهم تر نخواهید داشت. به چیز های مهمی که به شاد بودن شما کمک می کنند توجه کنید.در ابتدا به توپ های گلف توجه کنید که مهم ترین مسئله هستند. اولویت ها را در نظر آورید و باقی همه شن هستند و بی اهمیت.
دانشجویی دستش را بلند کرد و پرسید: پس شکلات نماد چیست؟
استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که این سئوال را پرسیدی! و گفت: نقش شکلات فقط این است که نشان دهد مهم نیست که چه مقدار زندگی شما کامل به نظر می رسد مهم این است که همیشه جایی برای شیرینی وجود دارد.
 
+ نوشته شده توسط موج در سه شنبه 7 تیر1390 و ساعت 11:55 |
chicken aliyousefi (ali yousefi)
+ نوشته شده توسط موج در دوشنبه 6 تیر1390 و ساعت 15:1 |

      چه کس یا کسانی مسئوول این خطا ها و آسیب ها هستند؟؟!!! یول

این بار می آیم با اندوهی فراوان.اندوه  اینکه خطا های فاحش افرادی ضعیف النفس را می بینی و کاری از دستت بر نمی آید.این هم خارج از کشور که بایدالگو باشی.افرادی فقط نام مسلمانی را یدک می کشند ولی بویی از آن نبرده اند.برخی از ما ایرانیان هر جای دنیا برویم بی نظمی،روابط و رفتار غلط را با خود به همراه می بریم و دردناک تر اینکه آن را زرنگی می دانیم و با افتخار از آن نزد هم یاد می کنیم ،غافل از اینکه چون کبک سر زیر برف داریم و دیگران می بینند!!

 از درد تعلیم و تربیت می نویسم چون مدرسم.از مدارسی می نویسم که بیهوده در خارج از کشور هزینه می شوندو به جای جاذبه دافعه دارند.آنقدردر طول سال از کیفیت اداره مدرسه غصه خوردم که ناخواسته کشویی از این غمها در قلبم باز شد. اما فکر این را نمی کردم که پایان ترم مدیری ، اخلاق، شرع و وجدان را فدای روابطش کند و سوالات امتحان که از تهران ارسال می شود چند روز قبل از امتحان در اختیار داوطلب فرار دهد و داوطلب هم برگه را نزد کسی ببرد که پاسخش را از قبل برایش بنویسد.این اندوه بزرگ را کجا جا دهم!!

در اینجایی که من هستم آنقدر مدرسه ایرانی توحید ضعیف اداره می شود که نه تنها خانواده های خارجی که حتی ایرانیان مقیم، علی رغم علاقه شان ، به اینکه دوست دارند فرزندانشان زبان،فرهنگ و هویت ایرانی بیاموزندحاضر به ثبت نام نیستند و ترجیح می دهند در مدارس لبنانی،امریکایی و ... ثبت نام کنندو این موفقیت بزرگ را ما مرهون شیوه اداره مدارس ایرانی هستیم !! آیا وقتی مدیرانی گزینش می شوند که بیشتر در مناطق محروم بوده اند و به حداقل شیوه های درست مجهز نیستند، انتظاری بیش از این می رود؟!! چگونه  افرادی را به اروپا می فرستند که بعضی از آنها وقتی پایشان به ولی عصر تهران می رسد دچار تغییر فیزیولژی می شوند؟!!!

    بنده قصد مخدوش کردن شخصیت این معلمان را ندارم اما آموزش و پرورش می تواندبرای تقدیر از آنان همین هزینه را زمان بازنشستگی به آنها بدهد و به جای آن گزینش را برای مدیران و معلمانی قرار دهد که روشهای عالی و موفق داشته اند و در تمام ابعاد اخلاقی،آموزشی،دینی و محیطی ارزیابی شده اند و امتحان خود را پس داده اند(که هر یک از این گزینه ها خود حزئیاتی دارد که موفقیتهایی را به همراه می آورد از جمله: ابتکار، تسلط بر زبان،وضع ظاهر،استقامت و صبر، نحوه بیان، رفتار گرم و صمیمی در عین حال قاطع، انگیزه و شور،دنیا دیده ، قوی النفس و....) آنگاه نه تنها حضور شگقت آور ایرانیان مقیم را خواهید دیدکه مسلمانان مقیم هم جذب می گردند و نیاز به هزینه کردن هم ندارید.

به امید آن روز با مساعدت یکدیگر

 

+ نوشته شده توسط موج در شنبه 4 تیر1390 و ساعت 15:57 |

مهم این نیست که امروز هستی و فردا نیستی !
مهم اینه که امروز خوب باشی تا فردا ماندگار بشی !
+ نوشته شده توسط موج در یکشنبه 15 خرداد1390 و ساعت 17:0 |
 

     اين تصوير متحرك مرایاد مادران،رنج هايشان وناسپاسى فرزندانشان  

  مى اندازد. شما را چطور؟ آیا فرصتى براى جبران مهربانى های

بی دريغشان داریم؟!!!!!!!                                          

                        
             حرفهای من هنوز ناتمام             

  

   تانگاه مى كنى سرنوشت...؟؟!!

 

   وقت رفتن است

 

   بازهم همان حکایت همیشگی! 

 

    پیش از آنکه با خبر شوی 

  

   لحظه ی رفتنم ناگزیر می شود   

 

    آی...

 

  

    ناگهان 

 

   چقدر زود

 

    ديرمى شود!!

+ نوشته شده توسط موج در جمعه 6 خرداد1390 و ساعت 21:59 |

دیروز،درروز تولد فاطمه (س) و روزمادر با سبدی گل از طرف دوستی که

انتظارش را نداشتم غافلگیر شده و خوشحال گشتم.راستی که انسان چه

ویژگیهایی دارد:غم،شادی،هیجان و.....نیشخند

 

+ نوشته شده توسط موج در پنجشنبه 5 خرداد1390 و ساعت 2:30 |

حتما برا شما هم پیش اومده که از بعضی کارها دلتون بگیره.منم امروز

خیلی دلم گرفت،ولی نپرسید از چی!! طوری که آسمان چشمانم نزدیک

بود بباره.گریه

 

+ نوشته شده توسط موج در پنجشنبه 5 خرداد1390 و ساعت 2:17 |
تاریخی که میخواهین این ایمیل به دستتون برسه رو مشخص کنین و هر چی میخواهین برای آینده تون توش بنویسین و بعد توی تاریخی که بهش گفتین نامه رو دریافت کنین و ببنید گذشته چی میخواستین و چه می کردین و برای آینده چه چیزهایی رو میخواستین.
http://www.futureme.org/
+ نوشته شده توسط موج در سه شنبه 3 خرداد1390 و ساعت 12:2 |

خــــدا کند که بدانی چقدر محتاج است  

         نگاه خسته من به دعای چشمانت مادر

 

                   روزت مبارک ای مادر

+ نوشته شده توسط موج در سه شنبه 3 خرداد1390 و ساعت 11:38 |
سلام: خیلی خوش آمدیدسلام: خیلی خوش آمدیدسلام: خیلی خوش آمدیدسلام: خیلی خوش آمدیدسلام: خیلی خوش آمدید 
روز میلادت مبارک
 

آنروز که آمدی بوی یاس همسایه کوچه را پر کرده بود

و آفتاب به اشتیاق دیدن چشمانت بر فرش آسمان نشسته بود

آنروز که آمدی شمعدانی مادربزرگ بیقراری میکرد

لحظه آمدنت آفتاب لبخند زد،

شمعدانی مادربزرگ گل داد

و زن همسایه گردنبندی از یاس به مادر داد

تو آمدی،

سکوت را شکستی،

پر از هیاهو و نشاط، سرشار از عشق و زیبایی........ درست مثل حالا

براستی که چه زیبا تو را نام نهادند:

+ نوشته شده توسط موج در یکشنبه 25 اردیبهشت1390 و ساعت 16:54 |
 
۱- با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنيای احمقانه خويش خوشبخت زندگی
 کند.
۲- با وقيح جدل نکنم چون چيزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .
۳- از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود .
۴- تنهايی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجيح می دهم.
 
تصاویر تنهایی...
+ نوشته شده توسط موج در جمعه 23 اردیبهشت1390 و ساعت 15:22 |
سلام خیلی خوش آمدید.نظریادت نره همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن     همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن     ز ملاهی و مناهی همه احتزاز کردن
شب جمعه‌ها نخفتن به خدا راز گفتن       ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را ثمر آنقدر نباشد     که به روی ناامیدی در بسته باز کردن     اوه  

+ نوشته شده توسط موج در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 و ساعت 2:25 |
 

سلام عزیزم.خوش آمدید.نظریادت نره

فقر از دید دکتر شریعتی
 
می خواهم  بگویم ......
فقر  همه جا سر می كشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......
فقر ،چیزی را « نداشتن » است ، ولی  آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......
فقر  ،  همان گرد و خاكی است كه بر كتاب های فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ......
فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد می كند ......
فقر ، كتیبه سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته می شود .....
فقر ،  همه جا سر می كشد ........
فقر ، شب را« بی غذا » سر كردن نیست ..
فقر ، روز را « بی اندیشه»  سر كردن است ..

 

+ نوشته شده توسط موج در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 و ساعت 1:29 |
  سلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپد  سلام : خیلی خوش آمدید سلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپد

                           سلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپد

         سلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپدسلام:این قلب برای تومی تپد

چه آسان است گریستن برای عشق از دست رفته و چه مشکل         است نگهداری از عشق موجود.

 میزان تپش قلب شما در عشق  دیگران و حفظ ان چقدر است؟


 

+ نوشته شده توسط موج در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 و ساعت 1:28 |
بهار طبیعت بر شما مبارک باد
+ نوشته شده توسط موج در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 و ساعت 1:9 |

آفرینش لحظه ها 

هنر زندگی در آفرینش لحظه های زیباست. بیایید با سبزی و طراوت دلمون به زندگی خود و اطرافیان زیبایی و شادابی بیشتری ببخشیم. غم های بیهوده رو کنار بگذاریم و به دنبال تنفس هوای تازه باشیم. سبز باشیم و این سر سبزی و حس مثبت رو در وجود دیگران هم ایجاد کنیم. حرفامون مثل نسیم خنکی بعد از بارون نم نم بهاری باشه، لبخندمون شیرین مثل سیب های سرخ و نگاهمون آفتابی........

زندگی به جریان همیشگی خودش ادامه میده. باید از فرصت هستی یافتن! بهره کافی برد. کار ما آفرینش است. آفرینش زیبایی ها، شادی ها، دوستی ها، خاطرات شیرین و به یادماندنی.....

گفتم هوای میکده غم می برد ز دل      گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنی

 

+ نوشته شده توسط موج در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 و ساعت 1:7 |

ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد گاهی روزها را بدون هیچ 

دل مشغولی سپری

کردن حال غریبی دارد،غریب برای آنکه زیاد با این احوال آشنا نیستم.دو روزی را که گذشت زدم به  

بی خیالی.

+ نوشته شده توسط موج در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 و ساعت 1:5 |
سلام عزیزم خوش آمدید
+ نوشته شده توسط موج در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 و ساعت 0:59 |
 

خیلی وقتها به ویژه در حالت خواب و بیداری دوران زندگی ام چون کتاب داستانی تورق می خورد. بارهامصمم شده ام آ نها را بهبابا چرا هرچی صدات زدم جوابمو ندادی؟ رشته تحریردر آورم ولی در زمان نوشتن خیلی اتفاقات ازذهن می پرد،به همین دلیل فعلا عناوین آن را در اینجا می نویسم تا اگر عمری بود به شرح آن بپردازم:

۱- دوران کودکی

- خانه حاج کاظم- تولد خواهر کوچک - خرید خانه و خاطرات خاص آن -( مکه پدرو بیماری من و خواهرم -،زن دایی میرزا بیگم - روضه خوانی در خانه جدید -  ورشکستگی پدر - خرید کوچه

۲ - دوران ابتدایی:

 معلم کلاس اولم - فاطی دختر سرایدار - همسایه ما فخری خانم - عقرب زدگی او در خانه ما - پنجم ابتدایی - - خانه روبروی مدرسه مان - پرسه زدن نصف روز در کوچه ها - 

۳- دوران راهنمایی:

دبیر زبان - مدیر مدرسه - حاجیه خانم امین و عروسشان -همکلاسی ها - مستخدمین - ناظم - نا هار خوری و نماز خانه - مناسبت ها - سرویس مدرسه - روزه و تغذیه - علاقه مند شدن به نقاشی - جو سیاسی مدرسه - تاسیس کار خانه و مشکلات آن -

۳- دوران دبیرستان :

جو دبیرستان - انقلاب و فعالیتهای آن - رفتار دبیران و مدیرو دانش آموزان قبل و بعد انقلاب - فعالیتهای بعد از انقلابم - ازدواج خواهر بزرگم -  سفارت امریکا - حمله عراق به ایران - انقلاب فرهنگی - جنگ وسختی های آن -

مرگ پدردر بیمارستان - نامردیهای دایی ودخالتهای نابجا - حاج آقا کلباسی - ازدواج و دیدگاه های متفاوت من وهمسرم با خانواده ها مان -کیفیت جشن عروسی - شروع کار معلمی - گره خوردن جنگ با زندگیم - تولد اولین فرزندم و عدم حضور همسرم - بمباران شهرها - جراحی پسرم در دو ماهگی -شیرین کاریهای او - مجروحیت همسرم و جراحی های پی در پی او - فشار های روحی و کمبود امکانات این دوران - دوران دانشجویی - ادامه آزار های دایی و پسرش -تولد فرزند دوم - شیرین کاریهای بچه ها - آسیب های جنگ به خانواده - خانه آقای صفایی - شروع دوباره کار یعد از مدتها - اولین خاطرات شیرین معلمی (مناطق ۲۰-۱۴و۴) - معلم نمونه - رفتن به پاکستان - خاطرات آن سفر -شروع تحصیل پسرم در پاکستان -  قبولی در دانشگاه - تصادف من و بچه ها - رد شدن اسیب های بسیار به لطف الهی - شروع تحصیل دخترم - نقل مکان به شهرک - دوباره نقل مکان به شهرک دانشگاه -سفر همسرم به سارایو - دبیرستان توحید - اتمام تحصیل - جراحی چشمم(آرکی) -  بیماری مجدد همسرم- ادامه آزارهای دایی - انتقال به خانه ای دیگر در همان شهرک و سفر همسرم به لبنان - تنهایی عید - نفل مکان به خانه اولی در همان شهرک - مشکل کاری - آشنایی با همکار و خانواده اش که نقشی موثر در زندگی من داشتند - فروش آپارتمانی که سالها منتظر ساحتن آن بودیم و خرید مکانی مشترک با دوستان - نقل مکان به کوی گلستان - انتقال به منطقه یک وگرفتاریهای کاری - بیمارییم - معاون گروههای آموزشی و سالی پر از خاطره - مطالعه برای ادامه تحصیل و قبولی در فوق لیسانس دولتی و آزاد - سفری جمعی به سوریه،لبنان و ترکیه - دل خوری از خانواده همسر - رفتن همسر به سارایو و پیوستن ما به او بعد از پشت سر گذاشتن مشکلات بسیار -به نام زدن سهم خانه در حال ساختمان به نام دوست همسرم و مشکلات بعد از آن - خاطرات تلخ وشیرین دو سال سفر سارایو -  زیارت خانه خدا از سارایو  - سفر به ایتالیا،کرواسی،اسلونی و مجارستان - سفر من و دخترم به اتریش - سفر به ایران برای دیدار اقوام و تصادف وحشتناک همسرم - ماندن پسرم در سارایو - بر گشت به ایران و شروع از صفر - تحمل دو ماه بی سر وسامانی - مشکلات خواهر بزرگم - اجاره خانه در باغ ۲۰۰۰ متری - بحث های خانواده - پس دادن آن خانه واجاره خانه ای دیگر در نخل -سفر همسرم به سارایو برای برگرداندن پسرم -  کنکور دخترم وادامه بحث های خانواده - قبولی دخترم در رشته ژنتیک - رفتن پسرم به مالزی - شروع تحصیل بعد از دو سال مرخصی - انتقال به خانه ای دیگر در نخل و سفر همسرم به روسیه - برگشت پسرم برای جراحی چشم ودهان - انتقال به طبقه بالای خانه ای و خرید طبقه پایین آن - برقراری آرامشی نسبی - دفاع از پایان نامه با نمره ای عالی - انتقال به طبقه پایین -بیماری پسرم در مالزی - بهترین سالهای تدریسم - کسب موقعیت های خوب کاری - بستن قرارداد برای تخریب خانه و انتقال به خانه ای باز سازی شده در همان کوچه - تدریس در دانشگاه  - قرار رفتن به رومانی و فروش و خرید خانه و شروع گرفتاریهای سفر -بسر بردن در رومانی با تلخ وشیرینی های خاص خودش - رفتن پسرم به هلند-اوقاتم در رومانی- آمدن دخترم از ایران -

 

+ نوشته شده توسط موج در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 و ساعت 0:53 |
سلام مهربان خوش آمدید
+ نوشته شده توسط موج در سه شنبه 6 اردیبهشت1390 و ساعت 18:30 |
+ نوشته شده توسط موج در سه شنبه 6 اردیبهشت1390 و ساعت 18:19 |
 انسان‌ها به شيوه هنديان بر سطح زمين راه مى‌روند.
با يک سبد در جلو و يک سبد در پشت.
در سبد جلو، صفات نيک خود را مى‌گذاريم.
در سبد پشتي، عيب‌هاى خود را نگه مى‌داريم.
به همين دليل در طول زندگى چشمانمان فقط صفات نيک خودمان را مى‌بيند و عيوب همسفرى که جلوى ما حرکت مى‌کند.
بدين گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى‌کنيم، غافل از آن که نفر پشت سری ما هم به همین شیوه دز باره ما می اندیشد.

+ نوشته شده توسط موج در سه شنبه 6 اردیبهشت1390 و ساعت 18:19 |
 خدا و بنده اش ........  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com خدای خوب و مهربانم.

خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده ركعت است.چشم


بنده: خدايا ! خسته ام! نمي توانم.


خدا: بنده ي من، دو ركعت نماز شفع و يك ركعت نماز وتر بخوان.


بنده: خدايا ! خسته ام برايم مشكل است نيمه شب بيدار شوم…


خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه ركعت را بخوان


بنده: خدايا سه ركعت زياد است


خدا: بنده ي من فقط يك ركعت نماز وتر بخوان

بنده: خدايا ! امروز خيلي خسته ام! آيا راه ديگري ندارد؟

خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان كن و بگو يا الله

بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!


خدا: بنده ي من همانجا كه دراز كشيده اي تيمم كن و بگو يا الله


بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم


خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي كنيم


بنده اعتنايي نمي كند و مي خوابد


خدا: ملائكه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده

 است چيزي به اذان صبح نمانده


او را بيدار كنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده


ملائكه: خداوندا! دوباره او را بيدار كرديم ،اما باز خوابيد


خدا: ملائكه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست

ملائكه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!


خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي

من بيدار شونماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد


ملائكه:خداوندا نمي خواهي با او قهر كني؟


خدا: او جز من كسي را ندارد…شايد توبه كرد…

بنده ي من تو به هنگامي كه به نماز مي ايستي من آنچنان گوش فرا ميدهم

كه انگار همين يك بنده را دارم و تو چنان غافلي كه گويا صد ها خدا داري

 

+ نوشته شده توسط موج در سه شنبه 6 اردیبهشت1390 و ساعت 18:16 |

         به یاد زن دایی میرزا بیگمبغل

خانم ویکتوریتسا من را یاد میرزا بیگم دوران کودکیم میندازه.مادرانه به همه کارا سر وسامان میده،ارام و بی ادعاست،مهربون و مودب. درست مثه میرزا بیگم،زنی که تک و تنها بود وکسی را تو این دنیای خدا نداشت.خروس خوان بیدار می شدوکاراش نظم وحساب داشت.روزا خونه ما می امدو کارا را سر وسامان می داد وشبها بیشتر به خونه اش برمی گشت.خونه که چه عرض کنم یه اتاق تو یه خونه بزرگ داشت که عمه من هم انجا زندگی می کرد.

شب فردای ان روزی که می خواست بره این شعر ورد زبونش بود"خوشا امشب که مهمان شمایم/خدا داند که فردا شب کجایم"

زنی نقلی و تمیز و مرتب بود.مو های سیاه بلندش را از دو طرف می بافت وپیراهنهایی با نقش گلهای ریز می پوشید.فقط وقتی نامحرم بود روسری سر می کرد.کمی هم اهل ارایش بود.وقتی بیرون از خونه می رفت زیر جامش را توی جورابش می گذاشت و می گفت:این طوری خیالم راحته.

صریح گفتار وشیرین کلام بودوقصه های قشنگ می گفت.

هنوز طعم غذاهاکه می پخت و میوه هایی که برام پوست می کند زیر زبونمه.

اهل سیگار هم بود.یادمه روز اولی که به خونه جدید رفته بودیم سیگارش ته کشید و من در حالی که پنج سال و نیم داشتم گفتم می رم براتون می گیرم.قبل از ظهر رفتن ام همان وغروب با پلیس برگشتن ام همان.البته این بار چندمم بود که گم می شدم.تا مدتها خودش را برای این موضوع سر زنش می کرد.

از دستم حرص هم می خورد می گفت:تو خیلی شیطونی،بچه ارام بگیر!

دسترنج کارش راپیش پدرم می گذاشت و می گفت:به کی اعتماد کنم؟!

وقتی پدرم مرد اون هنوز زنده بود و خیلی غصه خورد.

زمانی که ازدواج کردم و از اصفهان به تهران رفتم  گفتم: بیایید پیش مازندگی کنید .خندید و گفت:اگه می خواستم که پیش ملیحه می رفتم،می خواهی تو غربت بمیرم؟

دیگه دیر به دیر می دیدمش.می دونستم که هر چند روز یه بار یک جایی است.هنوز

سر حال و سر زنده بود که مرگ دامنش را گرفت.یه شب که خونه دایی ام خوابیده بود دیگه بلند نشد.چه مردن قشنگی!رفت و همه کسای که دوستش داشتند را غصه دار کرد.

روحش شاد و یادش ماندگار

 

barn sallow-6

+ نوشته شده توسط موج در جمعه 19 فروردین1390 و ساعت 20:37 |

روی هر پله که باشی

خداوند یک  پله بالاتر است!

نه به خاطر اینکه  خداست

به خاطراینکه دست تو را بگیرد.

+ نوشته شده توسط موج در جمعه 19 فروردین1390 و ساعت 19:29 |