خانم ویکتوریتسا من را یاد میرزا بیگم دوران کودکیم میندازه.مادرانه به همه کارا سر وسامان میده،ارام و بی ادعاست،مهربون و مودب. درست مثه میرزا بیگم،زنی که تک و تنها بود وکسی را تو این دنیای خدا نداشت.خروس خوان بیدار می شدوکاراش نظم وحساب داشت.روزا خونه ما می امدو کارا را سر وسامان می داد وشبها بیشتر به خونه اش برمی گشت.خونه که چه عرض کنم یه اتاق تو یه خونه بزرگ داشت که عمه من هم انجا زندگی می کرد.
شب فردای ان روزی که می خواست بره این شعر ورد زبونش بود"خوشا امشب که مهمان شمایم/خدا داند که فردا شب کجایم"
زنی نقلی و تمیز و مرتب بود.مو های سیاه بلندش را از دو طرف می بافت وپیراهنهایی با نقش گلهای ریز می پوشید.فقط وقتی نامحرم بود روسری سر می کرد.کمی هم اهل ارایش بود.وقتی بیرون از خونه می رفت زیر جامش را توی جورابش می گذاشت و می گفت:این طوری خیالم راحته.
صریح گفتار وشیرین کلام بودوقصه های قشنگ می گفت.
هنوز طعم غذاهاکه می پخت و میوه هایی که برام پوست می کند زیر زبونمه.
اهل سیگار هم بود.یادمه روز اولی که به خونه جدید رفته بودیم سیگارش ته کشید و من در حالی که پنج سال و نیم داشتم گفتم می رم براتون می گیرم.قبل از ظهر رفتن ام همان وغروب با پلیس برگشتن ام همان.البته این بار چندمم بود که گم می شدم.تا مدتها خودش را برای این موضوع سر زنش می کرد.
از دستم حرص هم می خورد می گفت:تو خیلی شیطونی،بچه ارام بگیر!
دسترنج کارش راپیش پدرم می گذاشت و می گفت:به کی اعتماد کنم؟!
وقتی پدرم مرد اون هنوز زنده بود و خیلی غصه خورد.
زمانی که ازدواج کردم و از اصفهان به تهران رفتم گفتم: بیایید پیش مازندگی کنید .خندید و گفت:اگه می خواستم که پیش ملیحه می رفتم،می خواهی تو غربت بمیرم؟
دیگه دیر به دیر می دیدمش.می دونستم که هر چند روز یه بار یک جایی است.هنوز
سر حال و سر زنده بود که مرگ دامنش را گرفت.یه شب که خونه دایی ام خوابیده بود دیگه بلند نشد.چه مردن قشنگی!رفت و همه کسای که دوستش داشتند را غصه دار کرد.
روحش شاد و یادش ماندگار























مصمم شده ام آ نها را به

خدا و بنده اش ........
خدای خوب و مهربانم.

